روز جمعه
امروز بابایی رفته واسه امتحان دکترا.من که تازه دیروز فهمیدم که بابایی فردا امتحان داره آخه من حتی یک بار هم ندیدم که بابایی یکی از کتابهاش رو باز کنه.امروز جمعه است و من و ایلیا حوصله مون سر رفته.امتحان بابایی که تا ساعت ٦ طول میکشه.خاله الهام بهم زنگ زد و گفت بریم خونه شون .قرار شد به خاله خبر بدم ولی به احتمال زیاد میریم.دیروز هم با خاله الهام رفتیم افتتاحیه هایپر استار توی مجتمع خلیج فارس.خیلی شلوغ بود.اما خوش گذشت.یه کوچولو هم عکس گرفتیم ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
21:41
نوروز 91
تعطیلات هم خوش گذشت هم دوست داشتم زودتر تموم بشه.آخه اصلا استراحت نداشتم با ایلیا هم یه کم سخت شده بود.از خرم آباد که برگشتیم همون شب از اهواز واسه مون مهمون اومد.دوست بابایی با خانومش و سه تا بچه هاش.(حسین رانیا و لنا) بچه های خیلی خوبی بودن اما شیطون.ایلیا هم توی این مدت به خاطر شلوغی همه اش سروصدا می داد و جیغ می کشید عکسای نوروز 91 ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
23:04
حافظیه
4شنبه شب یعنی 16 فروردین برای اولین بار ایلیا رو بردیم حافظیه.خونه ی عمه سعیده بودیم تا تصمیم گرفتیم برویم شد ساعت 9 که تازه از خونه رفتیم بیرون. اونجا هم تا ساعت 10 باز بود.خلاصه یه جورایی تونستیم بریم داخل و حتی مدیر اونجا ما رو برد کافی شاپ و ما رو به صرف فالوده بستنی مهمون کرد. 12 نفر بودیم به خاطر تعداد زیاد نمی خواستیم قبول کنیم اما راضی نشد .اونجا به جز ما هیچکس نبود.جالب بود. دوست داشتم فال حافظ بگیرم اما کتاب حافظ رو با خودمون نبرده بودیم. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
12:24
مسافرت
من و ایلیا آماده شدیم که بریم جهرم .می خواهیم چند روز آنجا بمونیم بعد هم بریم لار عروسی پسر عمه ی مامانی .بابا که به خاطر اداره نمی تونه بیاد .از اونجا هم که باید سریع برگردیم شیراز وسایلمون رو جمع کنیم و واسه عروسی عمو حسن بریم خرم آباد .فکر می کنم سال تحویل رو توی جاده باشیم .امسال دومین سالی هست که ایلیا کوچولو رو داریم.سال قبل هم سال تحویل نورآباد خونه ی دوست بابایی بودیم.فکر می کنم با ایلیا یه کم اذیت بشم آخه یه جا نمی شینه و من هم باید باهاش از این طرف به اون طرف بدوم. تازه یه جای جدیدکه ببینه دیگه برنامه ی خوابش کامل به هم می ریزه. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
16:01
وسایل ایلیا
اینم عکس هایی از وسایل ایلیا. البته این عکس ها مربوط به قبل از تولد ایلیا و چیدن وسایله. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
15:30
روز تاسوعا
همین الان ایلیا رو خوابوندم وسریع اومدم پای کامپیوتر. از کارهای تکراری خونه خسته شدم اما می دونم که الان با صدای گریه ایلیا که بیدار شده ودنبال من می گرده باید برم چون می ترسم بلند بشه و از توی گهواره اش بیفته پایین. ایلیا جون تازه رفته بود توی ١٢ماهگی که شروع کرد به راه رفتن روز تاسوعا با عمه طیبه رفته بودیم مسجد.از اون جا که برگشتیم از این طرف خونه به اون طرف می رفت.فکر می کرد اگه بشینه دیگه راه رفتن یادش میره.بابا حسین می گفت حتی ممکنه از خوشحالی شب توی خواب بلند شه و راه بره. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
21:19
اولین برف
٦اسفند برف خیلی خوبی اومد .من که طبق معمول توی خونه در حال نگهداری از تو بودم که بابایی زنگ زد و گفت بیرون داره برف میاد میام خونه تا باهم بریم بیرون.من که نگران تو بودم که نکنه یه وقت سردت بشه قبول نکردم آخه خیلی سرفه میکردی.بالاخره بابایی اومد خونه و منو راضی کرد که بریم بیرون. من هم تا میتونستم تو رو پوشوندم و رفتیم بیرون. به خاله الهام هم زنگ زدم و با عمو مهدی اومدند.میدان مطهری خیلی شلوغ بود همون جا ایستادیم.یه عده به ماشین ها برف پرتاب میکردن یه عده هم میرقصیدن .خیلی خوش گذشت فقط من و بابایی نتونستیم با هم از ماشین پیاده بشیم چون بیرون خیلی سرد بود و نمی خواستیم تو رو بیرون ببریم یه بار هم امتحان کردیم و تو رو گذاشتیم پیش عمو مهدی اما ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
11:02
مامان خوشکل
دیروز برای اولین بار 6ساعت از ایلیا دور بودم. رفتم آرایشگاه واسه عید موهامو رنگ کنم البته به آرایشگرم گفتم که ساعت 3 میام و قرار شد تا ساعت 5 کارم رو تموم کنه که ... هر کاری می کرد موهام بی رنگ نمی شد و 2بار رنگ و 3 بار دکلره کرد تا بالاخره همون رنگی که می خواستم شد.توی این مدت همه اش به بابایی زنگ می زدم و می پرسیدم که داری چی کار می کنی؟ باباحسین با عمه طیبه تو رو برده بودن پارک خلدبرین . بابایی می گفت ایلیا اصلا یادش نیست که تو هم وجود داری اما از پارک که برگشته بودین و شیر می خواستی یادت اومده بود که ای بابا من یه مامان داشتم. ساعت 9شب کارم تموم شد و برای دیدنت لحظه شماری می کردم.هزینه ی رنگ زدن موهام هم 100هزار تومن شد. این رو واسه نر...
نویسنده :
مامان ایلیا.
15:28









